امشب هم به پایان رسیدمهدی نبود کلی از غذاها موند بچه خوراکش زیاده خب، و نبودش کاملا احساس میشه
فردا روز تنهاییست، صبح باید اقای برادر رو بفرستم مدرسه(اولین باره) بعد تلفنارو قطع کنم بخوابم چون تا صب بعیده که بخوابم:) بعدش اصلا تمایلی ندارم کسی مزاحم خوابم بشه:) به لطف مهدی خان ناهارو شام هم پختنش بامن نیس و غذا حاضره
فردا با اقای برادر میریم ددر! به قول احسان علیخانی به شرط حیات هه
میخواستم فردا م
پست قبل رو که نوشتم کمی مونده بود که ساعت ۲ بشهنوشتم فردا روز تنهاییست اما تنهایی از دو ساعت بعدش شروع شد
حالا دختر مسئولیت پذیر کیست؟ الان عرض میکنم
دختری که از ساعت ۳ داره میمیره برای خواب اما میترسه صبح اقای برادرش به هرنحوی(ممکنه به هرحال) خواب بمونه و اون مردن رو تحمل میکنه و تازه میره برای شازده پوره سیب زمینی درست میکنه که با سس(هزار جزیره) براش ساندویچ درست کنه و چای دم کنه بعد وقتی آقا تش
برچسب: خواهرانه,
نویسنده: رها فرهادی
برچسب: مسخره,
نویسنده: رها فرهادی
برچسب: پکرانه,
نویسنده: رها فرهادی
داشتم اهنگ گوش میدادماس ام اس اومد از طرف اقای پدر
که اگه بخوای یک یا دو خواننده برای مراسم معرفی کنی کیو میگی؟
از اتاق اومدم بیرون گفتم بابا اینجوری نوشته
اقای برادر گفت عه برای منم فرستاده
منم گفتم محمد علیزاده بابک جهانبخش و علی زند وکیلی
مامان گفت حامد همایون، گفتیم نچ
اقای پدر اس داد چرا حامد همایون رو نگفتید؟
هیچی دیگه نوشتم خوبه اونم، شاد هم میخونه مناسبه:)
خودشون نشستن نظر دادن بعد چرایه خداحافظی چیزی،بعد تغییر آدرس
حالا اینجا هم نمیای بخونی ولی کلا به صورت پیام عمومی بخوام بنویسم اینجوری باید گفت که
نکنید این کارو
حس بدیه مواجه شدن یهویی با صفحه ای که موجود نیس
برچسب: هستم,
نویسنده: رها فرهادی


این عکس رو دیروز رو پروفایل یه بنده خدایی تو گوشی آقای برادر دیدم
نمیدونستم کیه اما حدس میزدم عکس یه شهید باشه، گشتمو گشتم تا متوجه شدم بله.....
بقیه حرفامو باید قورت بدم:)
خیلی خیلی دوس داشتنی هست این عکس
جات بهشت باشه...
اولین بار بود تو وبم عکس گذاشتم:) هه و شاید آخرین بار
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی
منطقیش اینه که وقتی من از عصر هزار بار تلاش کردم که بنویسم ولی نتونستم هیچ رقمه حالمو در جملات وصف کنم اینجا به هیچ دردی نمیخوره!!!!!!!!!!!!!!!
Tags :
برچسب: لعنتیییییی,
نویسنده: رها فرهادی
تو این روزا باااارها اومدمو نوشتمو پاک کردماز غبطه به مرگ های داوطلبانه ای که بعدش سیاهی نیس، از مسیر نامعلومی که مقابلم هست و درموردش بی نهایت حالم خوب نیستو هیچکس نمیدونه و نمیفهمه، از اینکه چند روزه مدام هندزفری تو گوشمه و...، از وزن هه، از دیوارکشی اونم بلندش دور خودم:))) ، از هاپو جانِ درون، از جهاد مغنیه عزیز و قولی که اینبار به جای اینکه بین منومن باشه بین منو اون هست و قطعا نمیزنم زیرش:)، میترسم
از اینکه دوباره برگرده حال بدم
دارم حسش میکنم...اومدنشو
اما من منتظرش نبودم، براش دعوت نامه نفرستاده بودم
شاید امشب اشک ها بخوان خودی نشون بدن
شاید بی قرارن
شاید...
برچسب: قراری,
نویسنده: رها فرهادی
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی
نمیفهمم اصن چرا انقد ذوق مرگ بودم
کلا مزدوج شدن بقیه خوبه
+یه بیرونِ خوب با دوست جان،سینما(اکسیدان)،و یه عالمه راه رفتنو خستگی! بعدش درست کردن کیک نسکافه ای!
+آراد رو امروز کشتن:(
+آخر هفته مسافرت!
+کمبود خواب دارم در حد مرگ
+چقدر اتفاقا زیادن و چقد حسش نیس نوشتن
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی
دوس تر میداشتمش(نمیدونم واقعا چرا بیشتر دوسش داشتم نه)
الان شده تقویم گونه
اینش مهم نیس اما اینکه برام دوس داشتنی نیس خیلی مهمه
+این چند خط بعد از صد خط نوشتنو پاک کردن حاصل شد هه
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی