خرید بک لینک
سر شب داشتم آش میخوردم و اقای پدر با حالتی اخم آلود گفت بسه دیگه

شکل علامت تعجب شده بودم، اخه دفه اولی بود تو عمرم که بابا میگفت بسه و نخور و...این چیزا

من هرچقد دلم خواست آش خوردم: وقتی که مامانجون و افسانه رفتن مامان گفت حاضر شید بریم بیرون، گفتم چه خبر؟ گفت شام.

یکم سرم درد میکرد اما برای اولین بار سریع قرص خوردم تا شام کوفتم نشه

اندر رستوران توسط اقای پدر سورپرایز شدم مثل تو فیلما هه

یعنی عاشقشم همیشه اهل سورپرایز و همیشه باسلیقه

خب بعد عاخه همسرجان اگر اینگونه نباشد که من دق میکنم

+من امروز هرچقدر برای نجات جون آراد تلاش کردم فایده نداشت!

+رفیق جان امروز نیومد و احتمالا فردا میاد!:)

برچسب: نویسنده: رها فرهادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 17:26

صفحه بندی