بگذریم از وضع بسیار قاراشمیش یا غاراشمیش حال حاضر
ماه رمضون در چشم برهم زدنی رفت، اصن همین دیروز بود من تو مطب دندون پزشکی اون آقاهه رفته بودم واسه تایید بیمه(یه همچین چیزی) و قسمت اول ماه عسل رو در تی وی مطب مشاهده نمودم گفتم عه چرا امروز شروع کردن خوووو من ندیدم
خلاصه امروزم قسمت آخرش بود
دیشب تا صبح با اقای برادر تو خونه مثل چی بگم؟ نمیدونم، همینجوری راه میرفتیمو بیدار هرکی تو اندرونی خودش
حدود ساعت 2 طبق معمول گشنگی منو در اغوش گرفت و رفتم یه نیمرو ناخواسته چررررب زدم بربدن تاااا 6 که دیدم واااای دلم کیک میخواد اما وقت تنگ است و نباید الان صرف کیک درست کردن بشه
این بود که به هزار ترفند مخ برادر رو زدم و طفلک رو فرستادم تو اشپزخونه که برام کیک درست کنه و درست هم کرد الانم هنوز 24 ساعت نشده و چیزی از کیک نمونده
سپس ساعت 11 خوابیدن نمودیم و 2 برای ناهار بیدارم کردن که خب اصلا توانایی حرکت نداشتم:|
خاله ای دارم که فرزندش آنیتا باشه، تولدی در این هفته برای آنیتا جان دل میخواد برگزار کنه که کل خانواده رو بابتش بسیج کرده، یعنی وقتی به من میگه ژله چند رنگ و پاپ کیک با تو و بعد که واسه مامان تعریف میکنم میگه عه به منم گفته سوفله بادمجون درست کن خندم میگیره:) همینطور به همه یه چیزی گفته
و خداوند شاهد است حوصله احدی رو ندارم حتی از خودمونی ها چه برسه به دوستای عجیب غریب خانوادگیشون که اصلا ازشون خوشم نمیاد یا حالا دوستای خودش یا ... و اگر آنیتا نبود من اصلا فکرشم نمیکردم که بخوام حتی برم چه برسه به اینکه کاراشم انجام بدم:| هرچند که انقدر آنیتارو ندیدم که منو یادش رفته احتمالا:|
+دووووستانم فوق العاده مهربون شدن و هی احوال میپرسنو اینطور چیز ها! یکمی عادت ندارم!
اصلا به خیلی چیز ها عادت ندارم:
+خواستم اعلام یه تعطیلی موقت داشته باشم اما دیدم شاید بیام بنویسم ضایس، بیخیال شدم:) شب بخیییییر
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی