حال بدی که نمیخوام بیاد ولی به زور میخواد بیاد
منه زیادی حساس شده،که با چرت ترین چیزا بغضی میشم
خانواده ی پر مشکل پدری...مشکلات بعضاً حل نشدنی و وحشتناک
چرا بلد نیستم فکر نکردن رو؟
چرا انقد این دو روز بد بود؟
خسته ام از مطلع شدن های بیخودی
وقتی میگم نمیخوام کسیو ببینم شاید برای همینه...شاید من خودم میدونم که توان و ظرفیت خیلی چیزا رو الان ندارم
خوش بودم...یک حال حبابی اما خوب،چرا بهم میخوره؟
چرا حالا خوابم نمیاد؟
+ترس،پر شاخو برگ که میشه،دیگه تحمل کردنش آسون نیس
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی