از اینکه مامانجون از وقتی اومده خونه همش داره گریه میکنه
و از اینکه مرغ اونا یه پا داره!
از اون لحظه قلبم اومد تو دهنم،استرس گرفتم،دلم یه جوری بود، گفتم خودم باهاش حرف میزنم اما من از واکنشش میترسم...یه عالمه پیام و اسکرین شات توی تلگرام براش فرستادم اما نت نبود اس دادم برو ببین گفت نت ندارم،نت گوشیش هم وصل نمیشد...فردا خودم باید حضورا برم اینارو بهش نشون بدم، چجوری میتونن انقدر بی رحم باشن؟ چجوری نمیترسه؟
آرادجون تمام تلاشمو میکنم که از بین نبرنت:(
حالا وسط اس ام اسا شماره خونه عمم رو میپرسه که پسردایی شوهرش بره خواستگاری دخترعمه! اگر این ازدواج سر بگیره من بااااال درمیارم از خوشحالی،با اینکه هیچی فرق نمیکنه اما بین تمام این اتفاقات بد این باعث خوشحالی همه س
از طرفی رفیق جان افسردگی گرفته طبق گفته ی خودش: فردا میاد احتمالا،تا ببینیم چه کنیم حال ایشون خوب شود؟
میشه یه کیک هم درست کرد به مناسبت روز دختر هه،جشن دو نفری:)
صبح هم مامان میخواد منو ببره دندون پزشکی اما من نخواهم رفت،ولی تا کی میخوام کشش بدم؟ نمیدونم
برنامه های ناتموم فراوونه...فراوووون
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی