اولش با علاقمندی به اون دنیا شروع شد(حالا کی گفته منو میبرن بهشت نمیدونم ولی به هرحال بهشتش به نظر خوب میاد) و بعدش با احتمال اینکه به زودی یک عزا در پیش داریم،که داریم
عجیب و دوس نداشتنیه که درمورد عزای کسی که هنوز زنده س فکر کنی،ولی خب فکر کردم! به اینکه من از خانواده پدری مامان اصلا خوشم نمیاد درعین حال زشته هیجا نرم،فکر کردم برای خاکسپاری برم بقیشو نرم دیدم خب اونجا که رفتنش مساوی با دوباره یه مدت درگیری ذهن منه:| یه لحظه ندایی در درونم گفت اصن از کجا معلوم تو توی همین چند روز قبل از هر عزایی نمیری؟ دیدم راس میگه:| بعد داشتم فکر میکردم پیر بودن خیلی دوس نداشتنیه،ناتوانی، مثلا ای کاش زندگی از اونور شروع میشد و در دوران نوزادی تموم میشد، آخه من همیشه خوب هارو برای آخر نگه میدارم،مثلا دوتا خوراکی اگه دارم اول اونی که بدتر هستو میخورم بعد اونی که خوبه:| مدلمه: از بچگی:
اصن شاید واسه همینه که فک میکنم بالاخره این حال نکبت تموم میشه
درحالی که یه نداااایی در درونم میگه کور خوندی:)))
+از آرزو ها متنفرم،آرزو خر است(آرزو نه به معنای اسم،بلکه در معنای خود آرزو)
برچسب:
نویسنده: رها فرهادی